اسلایدر

♬♨شكلات داغ♨♬

♬♨شكلات داغ♨♬

با سلام ... ورود شمارا به وبلاگ ♬♨شكلات داغ♨♬ خوش آمد میگویم ... برای مشاهده کامل مطالب از آرشیو مطالب وبلاگ استفاده کنید.

 

[ دوشنبه 09 بهمن 1391 ] [ 15:04 ] [ candi ]

[ ارسال نظر(0) ]

 

[ دوشنبه 09 بهمن 1391 ] [ 14:29 ] [ candi ]

[ ارسال نظر(0) ]

 

[ دوشنبه 09 بهمن 1391 ] [ 14:29 ] [ candi ]

[ ارسال نظر(1) ]

 تا لود شدن تصویر میتونی صبر نمویی؟

[ دوشنبه 09 بهمن 1391 ] [ 14:24 ] [ candi ]

[ ارسال نظر(1) ]

  نمره ۲۰ کلاسو : نمیخوام !

بهترین هوشو حواسو : نمیخوام !
دختر خوشگل شهر پریا ، اون که جاش تو قصه هاسو : از این دوتا لطفا


[ دوشنبه 09 بهمن 1391 ] [ 14:22 ] [ candi ]

[ ارسال نظر(2) ]

 

[ دوشنبه 09 بهمن 1391 ] [ 14:20 ] [ candi ]

[ ارسال نظر(0) ]

  

دیروز شرکت اپل برام زنگ زد گفت سریع بیا ایتجا یه کار فوری

باهات داریم

هیچی دیگه منم سریع با جت شخصیم رفتم اونجا

بعد گفتن ما از رو طرح گوشی جدیدمون(i phone 6)یه دونه

ساختیم میخوایم بدیم به تو 1 سال دستت باشه بعد نقص هاشو

به ما بگی که ما بهترین رو وارد بازار کنیم

منم گرفتم گذاشتم تو جیبم دیدم راحت از جیبم در نمیاد گوشی

رو کوبوندم رو زمین گفتم اینه گوشی جدیدتون؟؟؟این که راحت از

جیب در نمیاد.بیا بگیر نمیخوام میرم یه GLX میخرم

هیچی دیگه الانم یه GLX دارم هی میذارم تو جیبم در میارم

انقدر حال میده

 

 

[ دوشنبه 09 بهمن 1391 ] [ 14:19 ] [ candi ]

[ ارسال نظر(0) ]

 

به نام خدا

بیا تست بده ببینیم باهوشی یا نه؟؟؟؟؟؟؟(تست هوش)

چهار تا سوأل هستش. باید اونها رو سریع جواب بدی. حق فکر کردن نداری، حالا بزار ببینیم، چقدر باهوش هستی.
آماده ای؟
برو پایین تر..... 
 
 
سوأل اول :
فرض کنید در یک مسابقه دوی سرعت شرکت کرده اید. شما از نفر دوم سبقت می گیرید حالا نفر چندم هستید؟
 
پاسخ
اگر پاسخ دادید که نفر اول هستید، کاملاً در اشتباه هستید! اگر شما از نفر دوم سبقت بگیرید، جای او را می گیرید و نفر دوم خواهید بود.
 
 
 
سعی کن تو سوأل دوم گند نزنی.
برای پاسخ به سوأل دوم، باید زمان کمتری را نسبت به سوأل اول فکر کنی.
 
سوأل دوم:
اگر شما توی همون مسابقه از نفر آخر سبقت بگیرید، نفر چندم خواهید شد؟
 
جواب:
اگر جواب شما این باشه که شما یکی مانده به آخر هستید، باز هم در اشتباهید. بگید ببینم شما چه طور می تونید از نفر آخر سبقت بگیرید؟؟ (اگر شما از نفر آخر عقب تر باشید، خوب شما نفر آخر هستید و از خودتون میخواهید سبقت بگیرید؟؟؟؟)
 
شما در این مورد خیلی خوب کار نمی کنید، نه؟
 
 
سوأل سوم:
ریاضیات فریبنده!!! این سوأل رو فقط ذهنی حل کنید. از قلم و کاغذ و ماشین حساب استفاده نکنید
 
عدد 1000 رو فرض کنید. 40 رو به اون اضافه کنید. حاصل رو با یک 1000 دیگه جمع کنید. عدد 30 رو به جواب اضافه کنید. با یک هزار دیگه جمع کنید. حالا 20 تا دیگه به حاصل جمع، اضافه کنید
1000 تای دیگه جمع کنید و نهایتاً 10 تا دیگه به حاصل اضافه کنید. حاصل جمع بالا چنده؟
 
 
 
به عدد 5000 رسیدید؟ جواب درست 4100 است.
باور ندارید؟ با ماشین حساب حساب کنید.
مشخصتاً امروز روز شما نیست. شاید بتونید سوأل آخر رو جواب بدید. تمام سعی خودتون رو بکنید. آبروتون در خطره!!!
 
سوال آخر؟پدر ماری، پنج تا دختر داره: -Nana 4- Nene 3- Nini 2- Nono.1 اسم پنجمی چیه؟
 
 
nunuجواب:؟؟؟؟؟
 
 
نه! البته که نه. اسم دختر پنجم ماری هستش. یک بار دیگه سوأل رو بخونید.
 
 
 
بابا ایول، مارو باش رو دیوار کی داریم یادگاری می نویسیم. آبرومونو بردی که بابا.

 

ایول بابا !!!!!!

حالا که باهوشی نظر تو بگو

 


نوشته شده توسط mozhdeh .kh در سه شنبه شانزدهم شهریور 1389 ساعت 22:9 | لینک ثابت | 4 نظر

[ دوشنبه 09 بهمن 1391 ] [ 13:39 ] [ candi ]

[ ارسال نظر(1) ]

 یه انشای توپ

قلم بر قلب سفید كاغذ می گذارم و فشار می دهم تا انشاء ام آغاز شود. سال گذشته سال بسیار خوب و

پر بركتی بود. سال گذشته پسر خاله ام زیر تریلی یك چـــرخ رفـت و له گـــــــشت و ما در مجلس ترحیمش

شركت كردیم و خیلی میوه و خرما و حلوا خوردیم و خیلی خوش گذشت. ما خیلی خاك بازی كردیم. من هر

چی گشـتم پــــسرخاله ام را پیــدا نكردم. در آن روز پدرم مرا با بیل زد، بدون بی دلیل! من در پارسال

خـــیلی درس خواندم ولی نتـــوانستم قبول شوم و من را از مدرسه به بیرون پرت كردند. پدرم من را به

مكانیكی فرستاد تا کـار كـنم و اوســتای من هر روز من را بازنجیر چرخ می زد و گاهی وقت ها كه خیلی

عصبانی می شد من را به زمین می بستو دو سه بار با ماشین یكی از مشتری ها از روی من رد می شد.

من خیلی دركارهای خانه به مـادرم كمك می كنم. مادرم من را در سال گذشته خیلی دوست میداشت و

من را خیلی ماچ می كرد ولی پدرم خیلی حسود است و من را لای درآشـپزحانه می گذاشت. درســــــال

گذشته شوهر خواهرم و خواهرم خیلی از هم طلاق گرفتند و خواهرم بسیار حـامله است و پدرم مــی گوید یا

پسراست یا دوقلو، ولی من چیزی نمی گویم چون می دانم كه بچه ای به این انـدازهاز هیچ كجای خواهرم

در نخواهد آمد! در سال گذشته مـا به مسافرت رفتیم و باقطار رفتیم. مــن در كوپه بسیار پدرم را عصبانی

كردم و او برای تنبیه من را روی تخت خواباند و تخت را محكـــم بست و من تا صبح همان گونه خوابیدم! پدرم

در سال گذشته خیلی سیگار می كشید و مادرم خیلی ناراحت است وهــــــــی به من میگوید: كپی

اوغلی، ولی من نمی دانم چرا وقتی مادرم به من فحش می دهــــــد، پدرم عصـبانی می شود! در سال

گذشته ما به عـــید دیدنی رفتیم و من حدودا خیلی عیدی جـمع كرده ام، ولی پدرم همه آن هارا از من

گرفت و آنتن مـــــــاهواره ای خرید كه بسیار بــد آموزی دارد ومن نگاه نمی كنم و پدرم از صبح تا شب

شوهای بی نــاموسی نگاه می كند وبشكن می زند. پــــــدرم در سال گذشته رژیم گرفته بود و هر شب با

دوستهایش آب و ماست و خیار می خورند و می خندند، گاهی وقتا هم آب با چیپس وماست موسیر! راستی

یادم رفت پارسال ما با ماشین خودمان داشتیم میرفتیم مسافرت كه داداشم می خواست پوست تخمه رو از

پنجره بندازه بیرون كه یهو یه تریلی از كنار ماشین رد شد و دست داداشم را از بازو قطع كرد و ما همگی

خندیدیم. من خیلی سال گذشته را دوست دارم و این بود انشای منdancegirl2.gif25r30wi.gif

 

نظر یادت نره ها


[ دوشنبه 09 بهمن 1391 ] [ 13:35 ] [ candi ]

[ ارسال نظر(0) ]

 روزی ، یک پدر روستایی با پسر پانزده اش وارد یک مرکز تجاری میشوند.

پسر متوّجه دو دیوار براق نقره‌ای رنگ میشود که بشکل کشویی از هم جدا

شدند و دو باره بهم چسبیدند، از پدر میپرسد، این چیست ؟

پدر که تا بحال در عمرش آسانسور ندیده میگوید پسرم، من تا کنون چنین

چیزی ندیدم، و نمیدانم .در همین موقع آنها زنی بسیار چاق را میبینند که با

صندلی چرخدارش به آن دیوار نقره‌ای نزدیک شد و با انگشتش چیزی را

روی دیوار فشار داد، و دیوار براق از هم جدا شد،آن زن خود را بزحمت وارد

اطاقکی کرد، دیوار بسته شد، پدر و پسر ، هر دو چشمشان بشماره هائی

بر بالای آسانسور افتاد که از یک شروع و بتدریج تا سی‌ رفت، هر دو خیلی‌

متعجب تماشا میکردند که ناگهان ، دیدند شماره‌ها بطور معکوس و بسرعت

کم شدند تا رسید به یک، در این وقت

دیوار نقره‌ای باز شد، و آنها حیرت زده دیدند، دختر ۲۴ ساله مو طلایی بسیار

زیبا و ظریف ، با طنازی از آن اطاقک خارج شد.پدر در حالی که نمیتوانست

چشم از آن دختر بردارد، به آهستگی، به پسرش گفت:پسرم ، زود برو مادرت را 

بیار اینجا


[ دوشنبه 09 بهمن 1391 ] [ 13:29 ] [ candi ]

[ ارسال نظر(1) ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران